Thursday, April 27, 2006

دلتنگي

دلم گرفته سرم را روي دستاي تنهام مي ذارم دستايي كه مثه صليب توهم گره خوردن دلم مي خواد تا قيامت همين جور بمونم مات...... مبهوت.......
آره خسته شدم ذهنم شده پراز حاشيه ديگه نمي تونه پر بگيره
اه اه اه از كليشه بدم مي آد دلم مي خواد پرواز كنم بي قيد، بي بند ، بي بايد و نبايد. برم تا اون سر افق خيال اما
نمي خواستم بعد از اين همه مدت طولاني كه اومدم اينارو بنويسم... اصلا نمي خواستم.... چيزاي خيلي قشنگي واسه گفتن داشتم ولي خوب امشب دلم گرفته.... كسي نمي دونه چرا.... چون ماها عادت نداريم وقتي كسي ازمون مي پرسه خوبي ، بگيم نه خوب نيستيم. واسه همين هم اومدم سراغ سرنوشت سياه تتها جايي كه تمام و كمال متعلق به خود خودم و خيلي دوسش دارم
خيلي حرف زدم مي دونم غير از خودم كسي از اين جمله هاي بي سر و ته سر در نمي ياره

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

برا این مطلب جدیدت کلی نوشتم اما همه رو پاک کردم . چون این مطلبت رو برا خودت نوشته ای.
فرشته

5:50 PM  
Blogger Maryam said...

salam,tanbal chera update nemikoni mordam az bas oomadamo raftam

3:25 PM  

Post a Comment

<< Home